صدای زندگی
خدایم ! ای که پاکی و زیبایی ات بی همتاست. آیا گزندی تلخ و شیرین چون عشق وجود دارد ؟ در باران و آفتاب نام تو را می خوانم . بهار رسیده است و گل ها باز شکفته اند : بی تو بهار قلب من کجاست ؟ بکاس
آه، ای زندگی، منـم که هنـوز با همـه پـوچی از تـو لبـریـزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نـه بـر آنـم که از تـو بـگریـزم فروغ فرخزاد
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعودش منم دکتر شریعتی



