عارفانه ها

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی.

چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد،

لبریز از محبت،

سیراب از دوست داشتن،

نه عشق،

دوست داشتن!

لحظاتی این چنین،

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

                                                                                               دکتر شریعتی

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهـــــــــــربان

سلام ..خیلی قشنگ بودم ...واقعا اصلا متوجه نشدم از دکتر باشه ...درورد بر دکترشریعتی

عباس

لحظاتی این چنین، خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت. مثل همیشه زیبا بود.....

ستاره مسرور

سلام دوست عزیز سکوت آسمانم را با حضورت به شور بینداز ... آپم .[گل]

بام ایران سیتی

سلام هلنا جان خوبی؟ شرمندتم ب خدا... ... لحظه ها در گذرند. آنچه بگذشت نمی آید باز... پس قدر لحظاتمونو بدونیم... ممنون از حضورت[لبخند]

birooh

بی هیچ دلیل خاصی ممنون بابت پست زیبایی که انتخاب کرده بودین ..لذت بردیم نمیدونم شعر هایی رو که انتخاب میکنن چقد به حال و هواتون نزدیکه ولی حس میکنم آرامش قبل از طوفانه...

سارا

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس‌هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس‌هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس‌هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: من